سال ۸۶

خرید بک لینک
مادر سهیل دائم از ما میخواست بچه دار بشیم. میگفت نکنه نازا هستی . منم میگفتم حالا زوده تازه ما میخواهیم اول خونه بخریم بعد بچه دار بشیم. من یخورده میترسیدم چون سهیل مرد. کاری نبود اصلا کارهای خونه رو انجام نمیداد کوچکترین کمکی نمیکرد، خسته از سرکار میومدم میگفت چرا شام نداریم. غذاهای ساده رو نمیخورد . مثلا یادمه یه شب فرداش امتحان زبان داشتم سیب زمینی سرخ کرده با تخم مرغ درست کردم گفت غذای فقیر فقرا گذاشتی جلوم؟ من از حرفش خیلی تعجب کردم . گفت من فقط دوست دارم شام پلو و خورشت بخورم.

خیلی احساس خستگی و فرسودگی میکردم ، چون آدم ساکتی هم بودم سهیل هم زیاد با من حرف نمیزد من جریان اتفاقات روزانه اشرپ از مادر و دخترخاله و خاله اش میشنیدم . زیاد بلد نبودم چیکار کنم . سهیل هم توجهش رو به من از دست داده بود . حالا دیگه از ظاهرمکه اینقدر دوسش داشت ایراد میگرفت. میگفت چرا تو رابطه جنسی باحال نیستی من احساس میکنم رو عروسک خوابیدم نه موجود زنده. هر کاری میکردم یه ایرادی میگرفت .

با دخترهای زیادی در ارتباط بود میدیدم همونطور که اول ازدواج از من تعریف میکرد از ظاهر اونها هم تعریف میکرد. حتی بعضی وقتا میفهمیدم که باهاشون بیرون هم میره. اسم یکیشون سمانه بود باهم بیرون میرفتن که سمانه براش یبار از آلمان سوغاتی هم آورد.

سهیل سفرهای تنهایی رو خیلی دوست داشت به اسم سفر با همکاران. ماموریت و دوره های آموزشی خارج از کشور . دوست نداشت من رو ببره. من دوست داشتم یبار هم شده باهم بریم خارج ولی همه تحقیرها رو تحمل کردم چون انتخاب خودم بود. به خانواده ام چیزی نمیگفتم.

سال ۸۷...

ما را در سایت سال ۸۷ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: جمعه 4 اسفند 1396 ساعت: 11:33

صفحه بندی